عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

آخرین پست سال 1391...

سلام به دختر گلم.... الان که دارم برات می نویسم ساعت 5 صبح روز چهارشنبه ( 30/12/1391) هست که تا چند ساعت دیگه سال نو می شه....تازه کارهام تمام شده و فرصت کردم که برات یک پست در آخر سال قرار بدم... خیلی خسته ام ولی دلم نیامد که پیشاپیش بهت عید رو تبریک نگم...عسل مامان،سارینا جان، الهی که سالی پر از خنده و شادی و موفقیت در پیش رو داشته باشی و پیشاپیش هم به شما و هم به دوستان وبلاگی مون عید رو تبریک می گم... خدا رو شکر که یک سال دیگه هم به خوبی و خوشی گذشت.... عزیزم، من و بابا خیلی دوستت داریم و برات در سر سفره هفت سین کلی آرزوهای خوب می کنیم...ایشالاه که همیشه تنت سالم باشه . الهی فدات بشم، که داریم کم کم وارد ماه تول...
30 اسفند 1391

سارینا و مامان جونی...

سلام، عزیز دل مامان. الهی قربونت برم، عکس پایین مربوط می شه به نماز خواندن شما با مامان جونی.     چند مدت پیش که مامان جونی شون خونه ما بودند، سریع چادر و جای نماز رو آوردی و در کنار  مامان جونی شرع به نماز خواندن کردی. الهی فدات بشم که علاقه زیادی داری که عین ماها با چادر های بزرگ نماز بخونی و برای نماز خواندن، چادر خودت رو قبول نداری.دائما مامان جونی رو نگاه می کردی و دوست داشتی که مثل او کارها رو تکرار کنی. وقتی این کارت رو دیدم، هیچ کاری جز اینکه هزار بار قربون صدقه ات برم نداشتم. این عکس رو بابا محمد با کلی سختی ازت گرفته که شما متوجه عکس گرفتن نشی.   ...
28 اسفند 1391

19 تا دندون خوشگل در 23 ماهگی ات...

سلام به روی ماه دختر نازم...   دلم برات بگه که داره کم کم تعداد دندون هات به مرز ٢٠ تا می رسه.... بعد از ١٦ ماهگی ات که ١٦ تا دندون داشتی تا ٢٣ ماهگی ات ( تقریبا هفت ماه ) از دندون جدید خبری نبود و در واقع هم من و هم شما یک نفس راحت داشتیم می کشیدیم. چرا که برای هر دندان ات خیلی اذیت می شدی و سریعا مریض می شدی و باید پیش دکترت می رفتیم. خلاصه اینکه خیلی غذا خوردنت خوب شده بود ولی تقریبا از آغاز همان ٢٢ ماهگی ات، سرمای بدی خوردی و کارت به دکتر رفتن کشید، خیلی سرفه های بدی می کردی و موقع خواب هم به خاطر همین سرفه ها خیلی اذیت می شدی.     بعد از چند روز که داروهات رو خوردی، متوجه شدیم که رو...
22 اسفند 1391

سارینا جونم در یک قدمی 2 سالگی... ( 23 ماهگی)

سلام به اون روی ماهت..... الهی مامان فدات بشه...............هزار بار... واقعا خانوم شدی و خیلی فهم و شعور بالایی داری. در همه کارها پیش قدم هستی و خیلی خیلی ذوق می کنی که کاری رو مثلا به عهده ات بگذارند تا شما انجام بدی، مثلا در سفره پهن کردن خونه مامان جونی شون. چند شب پیش که خونه بابا جونی شون بودیم، با ذوق و شوق زیادی تمام سبد های سبزی رو در سفره چیدی.   به محض شنیدن صدای زنگ تلفن یا صدای زنگ در با سرعت برق و باد خودت رو به محل می رسونی که تو در رو باز کنی یا تلفن رو جواب بدی، مواقعی که در آشپزخانه هستم و صدای زنگ تلفن رو نمی شنوم، با شنیدن صدای پاهای سارینا که در حال دویدن هست، متوجه می شم که تلف...
19 اسفند 1391
1